تبليغاتX
Clique aqui para adicionar aos favoritos عشق آتشین

الهه

                                      

                                   همه شب در دل خود می گویم

این چه عشقیست که در سینه خود ساخته ام

و همه صبح که چشمام به تو می افتارد

باز همگان می فهمند

باز هم در غزل چشمانت

آخرین قافیه را باخته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 19:13  توسط   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:29  توسط   | 

و آمدند به سادگی آب خوردنی

و بردند عشق را .چه بردنی

در این میان بلور سادگی شکست و مرد

و هیچکس نمرد ز سوگ این دل شکستنی

دوام نیاورد آرزو در این قفس

پرید و رفت تا تماشا . چه رفتنی

و سوخت در میان شاخه های سبز عمر

ز سوز هجر محبت ققنوس ماندنی

و من که تازه خاسته ام از بوی آتشش

تابیده ام که بمانم. چه ماندنی
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:22  توسط   | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 18:36  توسط   | 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره... به كسي توجه نمي كنه، از كسي خجالت نمي كشه، مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا  آبي شه،‌آفتابي شه..!!

کاش...

کاش مي شد مثل آسمون بود...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت، اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي؛ بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده؛‌انگار نه انگار كه غمي بوده؛ همه چيز فراموشت بشه... !!

كاش مي شد...

     

      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:15  توسط   | 

عشق زمانی به اوج خود ميرسد كه جدايی به اوج رسد.

چون در داشتن شُكر نيست

ولی در نداشتن هميشه حسرت موج ميزند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 20:44  توسط   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 16:9  توسط   | 

می خواهم همگام با سایه تنهایی ام در خیال بارانی ات قدم بزنم و چتر شکسته ی بغضم را بگشایم . 

شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گریه کنم .

می خواهم در امتداد خورشید از تو بگویم .

از تو که طراوت شقایق های قلبم خواهی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 21:24  توسط   | 

 

خزان عشق وقتی فرا خواهد رسید

که عشق در دلها بمیرد

من خزان عشق را باور ندارم

بیا با بهاری دیگر

بیا با طلوعی دیگر

بیا و همسفرم باش

ستاره ای باش

در شبهای بی ستاره ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:5  توسط   | 

الهه

                                      

                                   همه شب در دل خود می گویم

این چه عشقیست که در سینه خود ساخته ام

و همه صبح که چشمام به تو می افتارد

باز همگان می فهمند

باز هم در غزل چشمانت

آخرین قافیه را باخته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:3  توسط   | 

عمریست همه جا در جستجو "تو" می گردم ، در زندان تنهایی ام به "تو" می اندیشم و در

انبوه کلمه ها فقط نام "تو" را می جویم .

 اکنون بی حضور "تو" در ساحل دریا نامت را بر موجی می نویسم .

 موج پیش می آید و مرا چون ذره ای در بر می گیردو عاقبت من در نام "تو" غرق می شوم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:44  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:29  توسط   | 

دوست دارم آنقدر اشک بریزم که ابرها پیش چشمم خجل شوند .

دوست دارم اسم قشنگت را روزی هزار بار بر درو دیوار بنویسم .

بگذار از تو بگویم و از تو بنویسم .

بگذار دلتنگی هایم را فریاد کنم. دوست دارم کلمه ی دوستت دارم دارم را در بند بند وجودم حک کنم.

دوست دارم فرشتگان این کلام را برایت زمزمه کنند.iLoveYou

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط   | 

زير يک سنگ سياه،دونه ای زد جوونه
سر درآورد از تو خاک،آسمون رو ببينه
سايه سياه سنگ،افتاده بود روی تنش
سردی پيکر سنگ،مونده بود رو بدنش
خسته شد نشست رو خاک،اون جوونه قشنگ
نتونست بياد بيرون،از زير سينه سنگ
گفت که زير سنگ سخت،من غريب و اسيرم
زير اين حجم کبود،جون ميدم من ميميرم
سنگه تا حرف رو شنيد،دل سنگی اش شکست
گفت که با اين همه درد،نميشه اينجا نشست
لب پرتگاه جنون،لغزيد و افتاد تو رود
چشمهای جوونه ديد،آفتاب و هرچی که بود
چه قشنگه کار سنگ،تو سکوت شعر من
رسيدن به اوج عشق،قصه سقوط سنگ
يکی هست که ميگذره از خودش،ببين چه سخت
سنگه افتاد ته رود،تا جوونه شد درخت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:10  توسط   | 

بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که

خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است .

بعضی دیگر خدا راستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:8  توسط   | 

مي خواهم تا آخر عمر خانه نشين خيال تو باشم،به ياد رفتنت مثل ابرها بغض كنم،

 

به نامه هاي ننوشته ات پاسخ بدهم و از پشت پنجره به آرزوهايت سلام كنم.مي خواهم

 

تا انتهاي اين جاده همچنان بي قرار تو باشم و تمام لحظه ها را به عشق ديدن تو طي

 

كنم.مي خواهم با تو از حادثه عبور كنم.

 

 

تهي و خالي شدم از هر چه در چشمانت بيداد مي كرد،به ياد دارم روزگاري

 

را كه در كوچه پس كوچه هاي دلت قدم برمي داشتم،زماني كه احساس مي كردم

 

در خلوت سرايت مانند يك رويا ماندگارم و امروز سالها مي گذرد كه نگاه دريايي ات را

 

گم كرده ام و مانند ماهي كوچكي،دور از آب چه معصومانه جان دادم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:2  توسط   | 

هرگز لبخند را ترك نكن،حتي وقتي ناراحتي.چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي،ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هرگز وقتت را با كسي كه حاظر نيست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.شايد خدا خواسته

است كه ابتدا بسياري افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب،به اين ترتيب

وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.


بار ديگر كتاب دلم را مرور كن از فصل فصل خاطره هايم عبور كن.

در خواب هاي من ز چه تكرار مي شود يك شب خودت ميان اتاقم ظهور كن.

تنهاي من،تمام غزل هاي من،

خود را در ميان شعرم مرور كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:1  توسط   | 

 قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نكنم...جز به تو و به خوبيهات به هيچكسي رو نكنم،قسم به اسمت كه تو رو تنها نذارم.بعد از اين اسمت رو داد

مي زنم تا دم دماي آخرين... قطره به قطره خونمو يكجا به نامت مي كنم،

دلخوشي هاي دنيا رو خودم به كامت مي كنم... مي برمت يه جاي دور مي شم

برات سنگ صبور،برات يه كلبه مي سازم پر از يه رنگي پر نور...روح و دل و جون و

تنم نذر نگاهت مي كنم،دنياها رو فداي اون چهره ماهت مي كنم،هرچي كه باختي

پاي من هر چي كه بردم مال تو...دفتر پير شعرم وقتي كه مردم مال تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:1  توسط   |